:
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز پنجشنبه 30 تیر ماه سال 1384 ساعت 7:59 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[4]
:
سلام من محبوب هستم و می خوام اینو تقدیم کنم به عزیزم رضا که خیلی دلم براش تنگه (البته یه کم کمتر از خیلی )
دلم می خواست یک بار دیگر او را در کنار خویش می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا می زد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را
زیر و رو می کرد......
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز سه شنبه 28 تیر ماه سال 1384 ساعت 8:19 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1]
:

و هنوز وقتی باران عشق می بارد تو را به خاطرم می آورد.
و هنوز وقتی بوی بهار به مشامم می رسد تو را به یادم می آورد.
و هنوز و قتی اشک هایم را بر گونه هایم می بینم تو را در زلالی اشک هایم می بینم.
و هنوز وقتی پاکی نمازم را حس می کنم پاکی عشقت را می بینم.
و هنوز وقتی به یاد عشقم می افتم به خود می بالم.
و هنوزاین هنوزهای من همیشگی است...
و حالا زمانیست که به دیگر چشمانم نیاز ندارم چون دیگر
زیباترین صحنه زندگیم را ، یعنی تو را نمی بینم.
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز سه شنبه 28 تیر ماه سال 1384 ساعت 12:57 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[4]
:
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز سه شنبه 28 تیر ماه سال 1384 ساعت 12:47 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1]
:

وقتی که خورشید به پشواز شب می رود.و کوچه ها از صدای پای آخرین عابر تهی می شود با کوله باری از غم و اندوه می روم و تو را با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های خلوت شهر تنها می گذارم. گریه مکن ای واعظ شکوفای من ! باید برویم تا با غم غریبی خویش غم غربت را از جاده های دل عاشقانه بزدائیم. اما بدان که نفس خاطرم هر لحظه به یاد تو همدم مهربان می تپد
چه گویمت که چه از دست یار می گذرد بمن هر آنچه که از روزگار می گذرد
ز یار شکوه کنم یا روزگار چه ها ز یار بر من و از روزگار می گذرد
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1384 ساعت 11:55 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
:

نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1384 ساعت 11:44 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[0]
آخرین مطالب
|