باغ رویاهای من





دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
: من حاصل عمر ندارم جز غم



 

من حاصل عمر خود ندارم جز غم

                                           در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم

 یک همدم باوفا ندارم جز درد    

                                           یک مونس نامزد ندارم جز غم  



نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز شنبه 26 آذر ماه سال 1384 ساعت 09:14 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [10]
       




: خوب خوب نازنین من





نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز جمعه 18 آذر ماه سال 1384 ساعت 6:27 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [1]
       




:





نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز جمعه 18 آذر ماه سال 1384 ساعت 6:26 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: به یاد روزهایی که رویایی وجود داشت




خودکشی در رویا
نیست امشب هیچ باد خوش نفیری
نیست امشب هیچ یاد دلفریبی     
ابر امشب اشک حسرت می فشاند
خاک امشب بذرفرقت می نشاند   
 آسمان امشب چه دلگیر است       
                زبانم گنگ,دستم بسته,پایم قفل و زنجیر است.                
مرا یارای ماندن نیست 
سکوت ,بهت را یارای خواندن نیست. 
 من امشب میروم همراه گریه تا سرای دیگر هستی ,نکن گریه
 نکن گریه ,که اشک چشم تو, هرگز نخواهد برد از سرم مستی
    من امشب میروم بی تو, کنار آه, خواهشهای شیرینت که میگویی:
"بمان امشب ,فقط امشب ,همین امشب"
ولی دیر است ,حیف ,دیشب منتظر بودم بگویی تو به من:
"تو عشق شیرینم بمان با من "
       و من امشب ناامید از عشق ,از دنیا ,از این هستی بی پایان بی همتا
       امید من دگر امشب مرا یاری نخواهد کرد
         آسمان و اشک ماه امشب مرا راضی نخواهد کرد
               من امشب میروم ,مرگم همین امشب پناه آخرین باشد.
          همین امشب غروبم را به تو تبریک خواهم گفت;
   تویی که یک نفس با من نخواندی, آه
تویی که یک نفس با من نخندیدی
   که من محتاج تو بودم, ولی هرگز وجودت را به آغوشم نبخشیدی.
           و من هر روز میمردم برای آن بهانه های شیرینت 
              ولی هر روز هر لحظه غرورم را به زیر پا لگد کردی
  نامه های عاشق دیوانه ات را پاره می کردی
        صدایم را -شنیده,نشنیده-پاسخی هرگز نمی گفتی ,
           و من امشب جواب آن همه ظلم تو را آرام خواهم داد
 چرا امشب به یاد آن همه عشق من افتادی؟!
نگاهت غرق در باران و می گویی:
 "بمان  امشب, همین امشب , نگو دیر است"
ولی.....
دیر است ,دگر دیر است, نگو این جمله دیگر است:
"دیشب منتظر بودم بگویی تو به من:
"تو عشق شیرینم بمان با من"



نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز جمعه 18 آذر ماه سال 1384 ساعت 6:17 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [5]
       




: سالهایی که بی تو گذشت



شب از دریچه چشمانم رویش گلها را میبینم و راز نگاهم را با تیغ های سوزان
 خورشید به زمهریر قلبت می فرستم و رود زلال مهرورزی را به پای نازکین
نهال امیدت جاری میکنم . تا جان شیفته ام سایه افکند بر

سالهایی که بی تو گذشت



نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز شنبه 12 آذر ماه سال 1384 ساعت 10:17 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [19]
       




: دررررررد و دللللللللللللللللللللل



پسرم . دخترم سعی کنید همیشه لبخند به لبانتون باشه دنیا ارزش غصه خوردن نداره صبح که از خواب بیدار شدید و خواستید مثل روزهای قبل زندگی کثیف و بی ارزش و تکراری خودتون رو شروع کنید سعی کنید بخندید . اینقدر فکر نکنید چون دیوانه خواهید شد به نامردی آدما به بی معرفتی دوستاتون به زندگی گذشته و ذلت بار خودتون خلاصه به تمام دنیا .......در ضمن به روزی که شروع خواهید کرد هم فکر نکنید چون که اگه کسی پیدا نشه سر شما کلاه بذاره اون وقت دیگه چیزی ندارید که غصه بخورید.........

ای بابا انگار واقعا دارم دیوانه میشم اونم از نوع روانی به تمام معناش .ساعت۹:۰۹ دقیقه هست هوای دانشگاه واقعا خفه کننده هست شما فرض کنید  یک نفر بخواد به شما شماره و یا ای دی خودش رو بده ؟(چکار میکنید؟)مطمئا اگه کسانی که این مطلب رو می خونند پسر باشند کف و هورا می زنند و اگر دختر باشند فحش و ناسزا به این حقیر و ... میدهند. خوب شاید به خودتون بگویید این که خوب هست پس تو احمق چرا ناراحتی ؟ میگم:

ناراحتیم از این هست که فکر نمی کردم اینقدر ادمهای اطرافم باشند که به محض اینکه دیدن اطرافم خالی هست شروع کنند به ....یا به به عبارت دیگه جدایی و مطلقه شدن من از نوع مجرد اینقدر دیگران رو شاد کنه.ولی افسوس که خبر ندارند من این روزها از پسرشم متنفرم چه برسه به......چون از نظر من همه آدمها نفرت انگیز هستند همه تا وقتی براشون ارزش داری که سودی براشون داشته باشی خدا تو رو آفریده که پرستشش کنی . بابا و مامان تو رو آفریدند تا در پیری عصای دستشون بشی .خواهر و برادر دوستت دارن چون عادت کردن به تو دوستان تو همین طور . دوست دخترت مثلا دوستت داره برای اینکه تو اون رو با ماشین اینور و اونور می بری......و هزار کوفت و زهرمار دیگه..... ولی هیچ کس تو رو برای خودت نمی خواد هیچ کس تو رو برای اینکه مثلا پاک و صادقی نمی خواهد ......

 دیگه واقعا خسته شدم از این زندگی نکبت بار



نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز شنبه 12 آذر ماه سال 1384 ساعت 09:44 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [2]
       





آخرین مطالب

وبلاگ من
  قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 61379





ویرایش قالب :pooy@n