:


)))))))))))))))))))))(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
/ spacial thanks to mr.hadiـ
enriqo_hadi2005
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز شنبه 31 تیر ماه سال 1385 ساعت 9:42 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
: خدا وکیلی می خواهی کپی کنی اجازه بگیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم.... در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند! در طبقه نهم مردی قوی جثه و پرزور را دیدم که گریه میکرد! در طبقه هشتم خانمی داشت گریه میکرد چون نامزدش ترکش کرده بود. در طبقه هفتم کسی را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را میخورد! در طبقه ششم مرد بیکاری را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه را می خواند تا بلکه کاری پیدا کند! در طبقه پنجم آقایی به ظاهر پولدار را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید. در طبقه چهارم جوانی را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری میکرد! در طبقه شوم پیرمردی را دیدم که چشم انتظار کسی هست تا درب خانه اش را بزند! در طبقه دوم خانمی را دیدم که به عکس شوهرش_که شش ماهی بود مفقود شده بود_زل زده بود! قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.اما حالا میدانم که هرکس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را داردو تازه فهمیدم که وضعم هم آنقدرها بد نبوده!!! حالا کسانی که همین الان دارند به من نگاه میکنند فکر میکنم آنها بعد از دیدن من >با خودشان فکر می کنند که وضعشان همچین هم بد نیست!!! در طبقه اول دختر شمسی خانوم رو دیدم که برای اولین بار برام گل خریده بود!!! حالا اگه گفتید در زیر زمین کی رودیدم و چی رو فهمیدم!!!!!!!!!
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز شنبه 31 تیر ماه سال 1385 ساعت 9:39 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1]
:
از خدا خواستم عادتهای زشت مرا ترک بدهد خدا فرمود:خودت باید آنها را رها کنی. از او خواستم به من صبر عطا کند. فرمود:صبر.حاصل سختی و رنج است.عطا کردنی نیست.آموختنی است. گفتم:مرا خوشبخت کن. فرمود:نعمت از من.خوشبخت شدن از تو. از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند. فرمود:رنج از دلبستگیهای دنیا جدا وبه من نزدیکترت میکند. از او خواستم روحم رشد کند. فرمود:تو خودت باید رشد کنی.من فقط شاخ و برگ اضافی را هرس میکنم تا بارور شوی. از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت ببرم. فرمود:برای این کار به تو زندگی داده ام. از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد.کاری کند تا من هم دیگران را دوست بدارم. خدا فرمود:آها.بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز شنبه 31 تیر ماه سال 1385 ساعت 9:33 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1]
:

نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز جمعه 23 تیر ماه سال 1385 ساعت 10:18 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[5]
:
ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من می سپردم که مراقب باشی جنس این جام بلور است پر از عشق و غرور است مبادا بازیچه شود می شکند!!!!!
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز جمعه 23 تیر ماه سال 1385 ساعت 10:17 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1]
:
میترسم .
میترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ،
نه از شبهای بیمهتاب و زوزهی گرگ ،
از آدمها... از آدمها میترسم .
از آنکه با من مینشیند و برمیخیزد .
از آنکه هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم میگوید .
از دوستنمایان ...
از آنکه دوست مینماید میترسم .
از همانانکه ــ به قول فروغ ــ مرا میبوسند و طناب دار مرا میبافند ...
سالهاست که میترسم
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز جمعه 23 تیر ماه سال 1385 ساعت 10:01 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1]
آخرین مطالب
|