:
        
دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریا می دوخت و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است کسی که خالی وجودم را از خود پر می کرد و پری دلم را با وجود خود خالی دلم برای کسی تنگ است کسی که بی من ماند کسی که با من نیست دلم برای کسی تنگ است که بیاید و به هر رفتنی پایان دهد دلم برای کسی تنگ است که آمد رفت ...... و پایان داد کسی .... کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود...
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز جمعه 31 شهریور ماه سال 1385 ساعت 11:01 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1]
:
        
دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریا می دوخت و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است کسی که خالی وجودم را از خود پر می کرد و پری دلم را با وجود خود خالی دلم برای کسی تنگ است کسی که بی من ماند کسی که با من نیست دلم برای کسی تنگ است که بیاید و به هر رفتنی پایان دهد دلم برای کسی تنگ است که آمد رفت ...... و پایان داد کسی .... کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود...
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز جمعه 31 شهریور ماه سال 1385 ساعت 10:57 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[0]
:

عشق هانای عقاب ازاوج
قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز
عمر من انجا ببر مرا که
شرابم نمی برد ان بی
ستارهام که عقابم نمیبرد
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز سه شنبه 28 شهریور ماه سال 1385 ساعت 8:59 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
:
             
پس از رفتنت آرزوهایم را دفن خواهم کرد ... دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت ... و
قاب عکس اتاقم را پستوی زمان خواهم سپرد ... نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ی
ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم نخواهم داد ... اما کاش قبل از رفتنت به گنجشک های
شهر سپرده باشی برق انتظار را در چشمانشان نگاه دارند ...
شاید رفتنت را برگشتی دوباره باشد ...
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز شنبه 25 شهریور ماه سال 1385 ساعت 9:01 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[3]
:
       
الهـی سـیـــــنه ای ده آتــــش افـــــروز ....... در آن سیــنه دلــی و آن دل هــمه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست ....... دل افــسرده غــیر از آب و گل نیســـت
دلـــــم پر شعــــله گردان سینـــه پر دود ....... زبانم را به گـــــــفتن آتـــــــش آلـــــود
        
سکوتم را به باران هدیه کردم
تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
        
**********
شبی خواب دیدم با خدا کنار ساحل قدم می زنم *
رد پای هر دوی ما روی ساحل بود *
وقتی برگشتم به گذشته نگاه کردم دیدم در مواقع سختی تنها یک رد پا در کنار ساحل است *
پس به خدا گله کردم : که ای خدا چرا در مواقع سختی مرا تنها میگذاری *
خدا لبخندی زدو گفت: فرزندم در ان مواقع تو بر دوش من
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز جمعه 24 شهریور ماه سال 1385 ساعت 09:06 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
:
از بس که آسمان دلم ابریست
تمام خاطراتم نمناک شده است نمی دانم چرا؟ دریا را هم که دیدم به یاد تو افتادم روی ماسه های ساحل نوشتم اگر طاقت شنیدن داری من شهامت گفتن دارم دوباره به دریا نگاه کردم باز برگشتم این بار روی ماسه ها نوشتم دوست دارم
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز سه شنبه 21 شهریور ماه سال 1385 ساعت 7:54 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[3]
آخرین مطالب
|