:
روز مرگ من چو فرا می رسد
همه گویند چه سنگین می رود این تن
بس که آرزوها دارد!!!!!
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫۳
اگر بار گران بودیم و رفتیم...........
باغ رویاها با تمام خاطرات شیرین و تلخش بسته شد.
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1385 ساعت 11:01 AM
پیوند
|
چاپ
:
تقدیم به آنکس که قدرش ندانستم

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای دردامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1385 ساعت 10:46 AM
پیوند
|
چاپ
:
فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست... اما حیف این تازه اول یک زندگیست... زندگی چیزیست شبیه یک حباب.. عشق آبادیه زیبایی در سراب... فاصله با آرزو های ما چه کرد... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد

نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1385 ساعت 10:34 AM
پیوند
|
چاپ
:
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1385 ساعت 10:32 AM
پیوند
|
چاپ
:
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1385 ساعت 10:32 AM
پیوند
|
چاپ
:

ای همیشه ماندنی کنار من ،مرا صدا بزن!
سپیده لبان تو پیام عشق می دهد.
و من کنار خاطرات خسته ام، تو را مرور می کنم
صفای جان من نشا نه ای برای با تو بودن است
زمان آ شنا شدن قسم به عشق خورده ام
که قلب عاشقم فقط به یاد تو هماره زنده است
ای تمام آرزو! تمامی امید
مرا صدا بزن،صدا بزن
نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز یکشنبه 14 آبان ماه سال 1385 ساعت 01:29 AM
پیوند
|
چاپ
آخرین مطالب
|