باغ رویاهای من





آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
:



سلام .آقا خدا!!!چطوری؟خوبی؟کجا هستی؟کم پیدا شدا؟یادی از ما نمیکنی؟هستی؟ببینم اصلا من رو میشناسی؟من همونی هستم که همیشه اول صبح ها رو پل هوایی سر خیابان صدات میزنم به امید اینکه شاید صدام برسه!!!هنوز به جا نیاوردی همونی هست که این روزها بیشتر از قبل بدبیاری میاره و بدشانسی ولی همش میگه خدایا شکرت.عجب روزگاری شده؟؟؟بابا منم من که خودت بهتر از هرکس میدونی که چقدر ....ای داد نکنه تو هم فکر میکنی کلاش و حقه باز و دروغگو  هستم؟؟؟؟چرا عصبانی میشی خوب دارم میخندم!نخندم قربونت برم بابا هرکس ندونه تو که بهتر از هرکس میدونی اوضاع نابسامان من بدبخت رو.....چرا داد میزنی !!!تویی که بهتر از هرکس در جریان زندگی من هستی اینجور فکر میکنی وای به حال بقیه .حالا طلبکار هم هستی؟از امروز حرف نزن که نصف بیشترش تقصیر تو بود!!نه توقع داشتی چکار کنم؟؟؟اصل به قول....بی خیال...حال و حوصله کل کل ندارم.به به سلام باغ جون گلم . تو دیگه چرا قهری خدا  که قهر با من تو هم که تحویل نمیگیری؟؟چی؟صدات نمیاد بلندتر بگو-چرا رهات کردم؟بابا کجا من رهات کردم ؟فقط تو رو سپردم به یک نفر که میدونم بهتر از من بهت میرسه؟دیگه کمتر غم و غصه بهت تزریق میکنه؟اتفاقا خیلی هم مهربون هست.خیالت راحت.

چی حالا خودم کجا میرم و چکار میکنم؟؟؟؟؟خوب....خوب یک جایی میرم دیگه.گیر نده...برو از خدا جونت بپرس که دست گل به آب میده

ای چه عجب جواب من رو دادی؟باغ این جا هست چرا نمیگی چه بلایی به سر من آوردی؟چی؟عمری خودم تعریف کنم.همه میگن یک روز کاری میکنی که همه چیز معلوم بشه و حق به حق دار برسه .البته من که حقی ندارم ولی حداقل ایندفعه رو رحم میکردی بجای اینکه بدترش کنی.بجای اینکه باعث بشی برچسب همه چیز بخورم؟؟؟؟معلوم هست که نه نماز میخونم نه دعا میکنم .شاهد هستی که خیلی وقت هست صدقه دراهت هم ندادم....من لج نمیکنم تو لج کردی که پشت سر هم بلا میفرستی و باعث دردسرمیشی.این دفعه هم که دیگه راحت شدی...هر وقت خواستی حقیقت رو روشن کن البته اگه اون موقعه دیر نشده باشه؟؟؟؟باغی تو هم غصه نخور بعد از ۵ سال یکی میاد که دیگه کمتر غم بهت بده....فقط قول بده یک دفعه قاطت نزنی که این دفعه کسی نیست بهت برسه؟؟/



نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385 ساعت 7:04 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [7]
       




:



 



نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385 ساعت 6:22 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




:



 



نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385 ساعت 6:20 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




:



 

با تو بوده ام          همیشه و همه جا          

با تو نفس کشیده ام             با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست          چنان که روح را از جسم           و زمین را از آسمان        و درخت را از آفتاب

تو دلیل حیات من بوده و هستی

و من چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام علت بودن من تو هستی

پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است

                                                                  همیشه با تو ...



نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385 ساعت 12:32 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




:



 

سالها پیش کناره یک جاده دور افتاده در یک مزرعه زیبا و سبز خرم یک مترسکی بود که سالها پیش پیرمرد مهربانی که صاحب اون مزرعه سبز بود گذاشته بود که کلاغ ها از اون بترسند و به محصولات اون ضرر نزنند

پیرمرد از جان و دل اون مترسک رو ساخت اما غافل از این بود که روح مهربانش در این مترسک رسوخ کرده و اون رو تبدیل به یک موجود مهربان کرده!!!!!سالهل گذشت و گذشت مترسک جان داشت مهربان بود همه

موجودات اون حوالی دوستش داشتند در ظاهر اون همه چیز داشت اما......اون یک آرزو داشت که نمیتونست به اون برسه و اونم این بود که دلش می خواست مثل پیرمرد باشه آدم باشه راه بره با دیگران صحبت کنه از اینکه همیشه یک پله باشه برای دیگران که از اون بالا بروند و دور دستها رو بیبینند خسته شده بود دلش می خواست نزدیک جاده باشه تا ادمها رو ببینه و از آدم بودن اونها لذت ببره و تاثیر بگیره اما افسوس که نمیتونست....راه رفتن رو باد نبود!!!!!

تا اینکه یک روز یک ماشین کناره مزرعه زد رو ترمز و دختر بچه ی شیطون از اون پیاده شد و دوان دوان امد تا به مترسک رسید یک نگاه به مترسک کرد و دستش رو حلقه کرد دور کمر مترسک اون رو با تمام قوا از خاک در آورد

مترسک نمی دونست از خوشحالی چکار کنه ؟؟دختر بچه دوان دوان اون انداخته بود رو دوشش و به جاده نزدیک میشد . مترسک از اینکه به جاده داشت به جاده نزدیک میشد در پوست خودش نمی گنجید اما هنوز چند متری ندویده بود که یک دفعه مترسک رو بلند کرد و چوبش رو به صورت افقی کرد داخل یک باتلاق کوچک و کثیف و بدش اون رو رها کرد و رفت .مامان بابابش نگاهش میکردند و لبخند میزدند دخترک فریاد میزد :بابا دیدی چکار کردم اون رو باید میگذاشتن اونجا مترسک چوبی زشت بدقیافه!!!!!!مترسک دلش شکست اما خم به ابرو نیاورد و باز رو به خدا کرد و امیدش رو از دست نداد با وجود اینکه هر روز قسمت بیشتری از اون در باتلاق فرو میرفت.....یک سال گذشت با شادی ها و غمهاش .مترسک داشت عادت میکرد .....تا اینکه باز یک روز درست همان روزی که اون رو کرده بودند در باتلاق دختر پیرمرد امد و تا مترسک رو دید به طرفش یک خیز و بلند برداشت و مترسک رو از باتلاق بیرون آورد و با تمام قوا کرد داخل یک گودال پر از لجن....خنده رو لب مترسک خشکید.ابن بار قسمت بیشتری از بدنش در لجن فرو رفته بود....دلش شکست داشت دق میکرد اما.....باز سرش رو کرد بالا و گفت خدایا راضیم به رضای تو.....

یک سال دیگه هم گذشت .حالا دیگه قسمت بیشتری از اون داخل لجن بود و دیگه کلاغ ها کمتر از اون میترسیدند دخترک پیرمرد هر وقت میرسید با چوب محکم میزد رو سر مترسک تا بیشتر فرو بره.....یک روز چندتا دختر و پسر امدند و تا مترسک رو دیدند به اون لبخند زدند و اون رو از لجن بیرون آوردند بردنش کناره نهر جاری کنار مزرعه مترسک جان گرفت خوشحال بود چون فکر میکرد یک قدم تا آزادی فاصله داره...اون رو گذاشتند کنار نهر و همه دختر پسرها کنارش وایسادند و با اون عکس یادگاری گرفتند .بعدش هم اون رو انداختن رو زمین و رفتند........مترسک دیگه امیدی نداشت حتی نای این رو نداشت که رو به خدا کنه.....فقط دلش برای روزهای اولی که تازه جان گرفته بود تنگ شده بود...تا اینکه یک روز یک مرذ مسن با یک کتاب امد و تا مترسک رو دید اون رو بلند کرد و خاک ها رو از صورتش پاک کرد و اون رو با چندتا سنگ محکم نگه داشت.....مترسک دیگه نمی خندید دیگه براش مهم نبود که چه اتفاقی خواهد افتاد روزها مرد مسن میامد و زیر سایه مترک می نشست و این شعر رو زمزمه میکرد:

آی آدم ها! که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دایم میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.

مترسک شعر رو از حفظ می خوند و دلش به همین هم راضی بود .درست یک روز که مترسک فکر میکرد دیگه از غم خبری نیست درست در اوج انس با مرد مسن .وقتی داشت سایه اش رو .رو سر مرد می گستراند احساس کرد

مرد نفس نمیکشه .با عجله سایه اش رو جمع کرد تا نور خورشید مرد رو بیدار کنه اما افسوس . حاضر بود همه چیزش رو بده اما مرد باز بیدار بشه....مرد مسن خوابیده بود مثل اینکه واقعا دیر شده بود اون رفت.....

مردم آمدند و مرد مسن و مترسک رو بردند ومرد رو به خاک سپردند .مترسک نفسی نداشت غمی مثل کوه رو سینه هاش بود .دیگه دلیلی برای ماندن نداشت .آشپز به مترسک نزدیک شد و پاش رو گذاشت رو سینه مترسک و با تمام قدرت کمر مترسک رو شکست .برای مترسک مهم نبود هیچی مهم نبود. اما لبخند میزد چون داشت رها میشد چون داشت از این زندگی نکبت بار خلاص میشد...مرام آدمها رو دیده بود . محبتشون رو احساس کرده بود .خوشبختی آدمها رو دیده بود و دیگه هیچ آرزویی نداشت .گرما رو احساس کرد خوشحال بود و گریه شوق می ریخت یک قدم تا رهایی یک قدم تا خاکستر شدن .یک قدم تا سوختن.........



نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385 ساعت 12:19 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [4]
       





آخرین مطالب

وبلاگ من
  قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 61358





ویرایش قالب :pooy@n