باغ رویاهای من




:



شب را شوم می پندارم واز تاریکی اش می گریزم واز بلورهای سیاهش متنفرم در

 حالی که جز شب کسی همدم صبح بی روحمان نخواهد بود چشمان بی جانمان

 آنقدر به تاریکی خیره خواهد شد که روشنایی را از یاد خواهد برد در دل تنگ خاک

 فریاد در گلو خفه شده را در هجوم ثانیه ها فدای دردهای کهنه خواهم کرد شاید که

 رهگذرانی چشم بر در خانه ساکت وسرد ما بیفتد وهر چند به ترحم یادکند با که

 شاید دل خاک شکاف بردارد

مرگ را دور می پنداریم آری آنقدر دور که فراموش می کنیم برای چه آمده وبرای چه می رویم 



نوشته شده توسط باغ آرزوها در روز چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1387 ساعت 09:13 ق.ظ

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       





آخرین مطالب

وبلاگ من
  قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 171425





ویرایش قالب :pooy@n